یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهدهر کس را یادم باشد که همیشه کسی هست که مرا ببیند صدایم را بشنود وحسابم را دارد یادم باشد که ابر لحظه ها بر اسب سرکش سرعت سوار است واین من هستم که باید یادم باشد با تدبیر بر آن سوار شوم یادم باشد حتما یادم باشد آدم باشم! آدم
+
نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 18 توسط مهسا
|

زمان کشنده ترین خلقت خداست
که مرا متولد کرد
خوشی داد
وحالا
غم داده است
جدائی داده است
لذت بودن را کشته است
وخاطره را معنا کرده است
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 22 توسط مهسا
|

دیدار آخر ما بود
بدرود گفتی
بی تکان دادن دستی
بی نگاه ولبخندی به پشت سرت
رفتی
حتی به دو جویبار کوچکی که بدرقه ات می کرد
ننگریستی
من اما در تاریکی های کوچه
به های های گریستم
+
نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 17 توسط مهسا
|

ای معنی عشق! ای یاد تو در خاطر من جاودانه ! ای روشنایی,ای چراغ زندگانی ! ای رفته در ابر سیاه بی نشانی ! وقتی تو رفتی ,مرگ خندید از رعد پرسیدم نشانت فریاد او در گنبد افلاک پیچید چون مادران داغ دیده ناله سر کرد (مهدی سهیلی)
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 10 توسط مهسا
|

خوش به حال گیاهان که عاشق نورند
ودست منبسط نور روی شانه های آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
وعشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
(سهراب سپهری)
+
نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 15 توسط مهسا
|

بشنو همسفر من با هم رهسپار راه دردیم با هم لحظه ها را گریه کردیم ما در صدای بی صدای گریه بودیم ما از عبور تلخ لحظه قصه سا ختیم شاید در این راه اگر با هم بمانیم وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم
+
نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 15 توسط مهسا
|

قطار آرام تر آرام مزن بر ریل ها پایت که امشب قلب بیمارم نمی خوابد قطار آرام تر آرام مسافر نیستم زیرا مسافر مقصدی دارد به راهی می رود کانجا عزیزی انتظارش یا کسی دارد قطار آرام تر آرام که شاید یک لحظه دیگر چراغ خانه معشوق را نظاره ی چشمان تر باشد
+
نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 8 توسط مهسا
|

من که جان از نفس پنجره هامی گیرم شعر سبزم در بازی است به روی خورشید من که از لذت تبدیل بخار یک ابر به نسیم باران نفسم می گیرد عشق را می فهمم
+
نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 7 توسط مهسا
|

ای نهان ساخته از دیده ما صورت خویش بدر از پرده غیب آی ونما طلعت خویش عید بزرگ نیمه شعبان بر همه شما عاشقا ولایت وامامت مبارک باد بیایید برای تعجیل در فرج منجی عالم بشریت مهدی صاحب الزمان (ص)دعا کنیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 22 توسط مهسا
|

با خود عهد کردم فراموشت کنم
نفس هایم را حبس کردم
پرده ای سیاه به یادت آویختم
زندگی را فراموش کردم
تا شاید فراموشت کنم
خاطراتت را آتش زدم
به عشق نفرین کردم
رویایت را نا باورانه به دورترها ریختم
تا آسمان کابوس ها پرواز کردم
تا شاید فراموشت کنم اما.............
+
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 9 توسط مهسا
|

روزی که توباکاروان کوچک دنیای خود وارد قلبم شدی مردم شهر قلبم با گل های زیبایی از تو استقبال کردند وتاج زیبایی از بنفشه های دوستی وعاشقی رابر سرت گذاشته وتو را به پادشاهی شهر قلبم پذیرفتند وبر روی آن تخت نشاندند وبه تو می گویم دروازه های شهر قلبم بر روی تو همیشه باز است وتو گل های باغچه قلبم را با باغچه نگاهت می پرورانی و جسم و وجودم را با یاد تو نگاه می دارم وباز هم به تو می گویم که ای جان همیشه در قلبم خواهی ماند
+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 18 توسط مهسا
|

كبريت را بر افروخت
شمع سياه رنگي را روشن كرد
به آن نگاه مي كرد واشك مي ريخت
شمع نيز به پاي او مي گريست
او از دلتنگي ها ودرد هايش مي گفت
ازمصيبت هايي كه بر سرش آمده بود
اشك هاي شمع از تن سياهش سر مي خورد ودر اطرافش جمع مي شد
درياچه اي شده بود از اشك هاي يخ زده
گفتن غم ها ادامه داشت
ولي شمع طاقت نياورد وآنقدر گريه كرد كه مرد
+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 11 توسط مهسا
|

شبي در پشت يك تنهايي باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفرجدا كردم
تمام شب براي باطراوت ماندني باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنها يي ام روييدي
با حسرت جدا كردم
+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 11 توسط مهسا
|

۱۰۰۰مرتبه ۹۰۰جمله ي عاشقانه را در ۸۰۰جاي مختلف به ۷۰۰زبان
پيش۶۰۰نفر مطرح كردم ۵۰۰ نفر۴۰۰ جمله را به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگه مطالعه
كردند۱۰۰بار براي تو در ۹۰ روز ۴۰ مرتبه براي خودم تكرار كردم
۲۰ تاي آن را آموختي پس از ۱۰ روز ۹سوال از تو كردم۸مرتبه به ۷سوال من
جواب دادي به فاصله ۵روز ۴مرتبه تو را به ۳جا دعوت كردم ۲ ساعت
خواهش كردم تا ۱بار گفتي
ّّدوست دارم
+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 11 توسط مهسا
|

اگر باران بودم آن قدر می باریدم تا دشتها و رودهای تشنه را سیراب کنم اگر گل بودم شاخه ای از گل تقدیم وجودت می کردم اگر اشک بودم به پایت می گریستم واگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برایت می خواندم ولی افسوس که نه بارانم ونه گل ونه اشک ونه محبت ولی هر چه هستم دوستت دارم
+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 10 توسط مهسا
|

وقتی آسمان دوباره می گرید
وستاره ها چشمک زدن خود را فراموش می کنند
در کنار آخرین قطره اشک شبنم صبحگاهی میا ن همان سکوت وهم انگیز
آدم ها در غروب یک روز دیگر
پای همان تلفن همیشه خاموش کنار همان پنجره نیمه باز
که سیاهی قلب شاپرک ها آسوده وبی خیال
به کنار تو بیایم وبگویم که دوستت دارم
من تو را بخاطر معصومیت نگاهت دوست دارم
ای کاش می شد برای ساعتی هم که هست
به مهمانی خاطره هایمان برگردیم
+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 10 توسط مهسا
|

قسم به لبانت ,به گیسوانت به آسمان ابرو وانت به فسون دیدگانت,به قشنگی صدایت,به سپیدی دهانت,به دو چشمان سیاهت به قطار کاروان ها,به امید ساربان ها به خدای کس ندیده به سیاهی دو دیده,به عقاب خوش پریده به بهار فصل هستی ,به بلندی وبه پستی,به زمینی که نشستی به خدا که می پرستی به امیدم که تو هستی به کمال روح انسان,به میان جسم انسان به نسیم عهد وپیمان,به صدای رعدوطوفان,به تمام اهل ایمان به جوانیم به قلبم به تمام کهکشان ها به ستارگان روشن به کناره های دریا به محبت وبه دوستی وبه نام عشق وهستی به خروش وموج دریا ,به شکوه کوه الوند به چمن به دشت وصحرا به تمام آرزوها به خدا اگر بمیرم به خدا اگر بگویم به خدا اگر نبالم تویی آخرین نگاهم,تویی آخرین بهارم وتویی شمع وجودم تو تمام تاروپودم وخلاصه به تمام چیزها تو رااز جان می پرستم
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 15 توسط مهسا
|

کاش دل دردمند خاک زبانی برای گفتن داشت که بگوید هرچه ناگفته باقی است
کاش زمین را از نو می ساختند تادیگر خاکی وجود نداشته باشد که آدمی از آن برآمده باشد
کاش می شد خاک زمین را با آبی آسمان عوض کرد
تا شاید آدم ها آسمانی تر وآبی تر باشند
وآن وقت چشمهایشان مثل ستاره ها درخشان
پیکرشان چون ابر نرم ولطیف
وقلبشان مثل خورشید درخشان رنگارنگ وگرمی بخش بود
بار الها از دل یک خاک سخن می گویم از زمینت
زمینی که زمینی هایش بویی ازوفا ومحبت نبرده اند
وهمه چیز را در مسلخ بی تفاوتی قربانی کرده وبه خاک سپرده اند
زمینی که هر لحظه بار سنگینی بنده های گنهکارت را بیشتر بر دوش می کشد
وکمتر صدایی دارد
یارب چه بهایی باید پرداخت که جایگاه زمین وآسمان را عوض کنی
بهایش هر چه باشد من به جان می پذیرم
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 11 توسط مهسا
|

حرفهای دیگری باید گفت.....
از جنس باد
با نیم نگاهی به سایه های صامت شهر
آبتنی در رودخانه فراموشی
به یاد چشمهای خیس بابا ,بوی مامان ,ترانه های گیلکی وسایه های کودکی
کاش پلی بود به خوابهای گهواره
امیدی نیست.....
امیدی نیست به آنان که فکر می کردیم
می دانند آسمان آبیست....
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 10 توسط مهسا
|

چه زود گذشت.....
چه زود گذشت برای با هم بودن و برای هم سوختن
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان
چه زود داستانت از درخشش نوازش به تیرگی بی مهری عادت کرد
ولبخند غبار سایه سردی از جلوه بودنت را نشانم داد
چه زود نشانه کوچه باغ های خاطره را فراموش کردی
چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد
چه زود دربیشه تو آهوی سرگردان که به تو پناه آورده بود رانده شد
چه زود بی قرار تنهایی شدیم
وچه زود گذشت بی قراری دیدارمان..............
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 8 توسط مهسا
|
